روزگار عجیب غریبیه ......
پ.ن :میگن آخر الزمونه ما باور نمیکنیم همینه دیگه .
پ.ن :میگن آخر الزمونه ما باور نمیکنیم همینه دیگه .
- هیچی عمو دارم فاتحه میخونم .
+ خوب خیلی بیجا میکنی . این قبر، قبر منه ؟
- قبر توئه .چطور داخلش نیستی ؟
+ لا حول الله .......... ، اینجا جا گرفتم که فردا اگه سرم زمین گذاشتم همین جا خاکم کنند .
- خب ببخشید .گفتیم ای آدم بی کس و کاره ،یه فاتحه ای براش بخونیم .
پ.ن1 : از نکات ایمنی است که موقع فاتحه دادن حواستون باشه صاحب قبر زنده نباشه و حتما در داخل قبر تشریف داشته باشن.
پ.ن 2: این حادثه برا یکی از دوستان اتفاق افتاده بود .
پ.ن : بدبختی اینکه همون لحظه بخای بری سر جلسه امتحان .
حکایت کرد پیر نکته گویی زسودای سیاه کامجویی
سیاهی چون شبح اندر خم قیر سوی شیراز رفت او زار دلگیر
که آرد برگ عیش خویش را ساز بنای زندگانی سازد آغاز
اما روستای این سیاه ، دهی بود به اسم مخدان ( مهدوو) ، که سرزمینی ریگزار بود و تنها درخت اونجا نخل و تنها پرنده اونجا کلاغ .
سراسر سرزمینش ریگ زار است درخت نخل ، باغ آن دیار است
به تابستان اگر جنبید بادی نشان از کوره حدّاد دادی
پرنده گر کسی دیدی به باغی نبد مرغی جز انبوه کلاغی
نبودی نغمه ای جز قاقاری نوائی برشدی گر از کناری
نه شیراز وضع بی مثالش نه باد عنبر آمیز شمالش
نه حوری طلعتان مه جنبینش نه سرو ناز و شمشاد بهینش
بجز نام کلاغ و ریگ داغش نپروردی یکی نعمت دماغش
خب سیاه رفته شیراز تا با کسب و کار ، پول موردنظر رو بدست بیاره و بیاد و زندگیش سرو سامون بگیره ولی اون تو شیراز شب و روزش به یاد یارش بوده و تا اینکه دسته کلاغی میبینه یاد یارش تو روستا میفته و بدجور احساس غربت میکنه و شروع به شروه خونی میکنه :
چو خورشید جهان افروز سر زد صلای کار بر هر بام ودر زد
برون آمد سیاه دلشکسته زشیراز و زشیرازی گسسته
برید از شهر پیوست او به باغی رسید اما به انبوه کلاغی
به دل گفتا کلاغ اندر جهان نیست که این از کعبه دل آمده کیست
سیه چون دید یار مهربان را نه یار مهربان ، پیوند جان را
نشست او با هزاران غم شده جفت به مژگان لؤلؤ شهوار می سفت
بناگه ناله ای جانسوز سر داد نوای شروه با این شعر در داد :
کلاغا یاد مهدوو یاد مهدوو
به یاد دولت آزاد مهدوو
پ. ن 1: مهدوو اسم روستای همون سیاه بوده .
پ.ن 2: این شعر یه منظومه است که ادامه اون وصف حال سیاه از زبان خودشه .فقط چند صفحه از این منظومه دارم و خودم هم نمیدونم طرف به یارش میرسه یا نه .
پ.ن 3 : این شعر از محمد جواد حامدی هست که ادامه اون توسط مرادی به زبان محلی سروده شده .
پ.ن 4 : راستی من خودم از قار قار کلاغ خوشم نمیاد .
تیرماه که جل و پلاسمون جمع کردیم برگردیم خونه یه نگاهی به سایت دانشگاه انداختیم دیدیم تربیت بدنی 2 شدیم 19 ، شهریور میریم می بینیم ثبت شده 17 .دانشگاهِ داریم ما ؟
پ.ن 1 : چه خوبه که آدم از هفت دنیا آزاد باشه اگه گزارش کار آزمایشگاه و پروژه تخصصی بزاره .
پ.ن 2 : چهار سال تو دانشگاه بودیم آخرش نفهمیدیم این صنعته که با دانشگاه ارتباط نداره یا دانشگاه با صنعت .
داره هزار جور فحش ناجور به راننده تاکسی میده .
یکی نیست بهش بگه مرتیکه نفهم تو تاکسی طرف گو....یدی، بنده خدا آسم هم داشته می خوای بیرونت نندازه عوضش ماچت کنه ؟
گفتم همون اندازه که تو شناختی کافیه ، اصلا تو بابای خودت بشناس خدا و پیغمبرش پیشکش . ها والله .