خونه ی مادربزرگه ..............
بی بی تو رو به دینت این مرغ وخروسات رو شب نیار داخل خونه .
این جمله اعتراضی من بود وقتی که مثل فلک زدها با صدای خروس بالای سر خودم از خواب خوش پریدم و دیدم به به ،چشممان روشن ،طرف بالا سرمون هم وایساده داره گلو صاف میکنه .
1) از وقتی یکی از این مرغ و خروس ها مرد ، بی بی اونا رو میکنه تو قفس میاره داخل یکی از اتاق هاش که تبدیل به انبار شده حالا این خروس نمیدونم چه جوری اومده بود بیرون .
2) ساعت زنگ دار بی بی همین خروسه ، که نامردی نمیکنه از ساعت 1 شروع به خوندن میکنه و بی بی هم پا میشه ساعت 1 نماز صبح رو میخونه .
پ.ن 1: موقع اذون که بی بی رو بیدار میکنیم برا نماز میگه من نماز رو خوندم میگیم بابا تازه دارن اذون میگن میگه : خوب دیر میگن بی بی !!!!!
پ.ن 2 : داستانهای من و بی بی ، یه جورایی منو به یاد قصه های مجید میاندازه .
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم دی ۱۳۸۸ ساعت 0:36 توسط سعید
|
ما جنوبی ها به برادر میگیم کاکا ( کُکا) . خو کا! مو هم یه کاکایم دیگه .