اوضاع و احوال
1)يه کتاب ترموديناميک اين طرف يه طراحي اجزا اونطرف يه ديکشنري لانگمن هم روش يه چندتايي دفترچه و سررسيد هم کنار اين کتابها ، براخودشون همين طور افتادن ، تنها وسط اينها يه راهي باز شده که منتهي شده به يه بالشت و لپ تاپ ،زير لپ تاپ هم واسه خاطر در امان موندن فن از پرزهاي قالي يه کتاب مهندسي کنترل جانمايي شده (کاربرد کتاب رو حال ميکنين ).
همه اين کتابا رو دور خودم چيده بودم برا کنکور ارشد بخونم اين ترم آخريه پنج واحد بيشتر نداشتم گفتيم خوب چه کارييه ميشينيم ميخونيم با اين اميد که همه درساي ما ميفته تو يه روز بقيه رو تعطيليم و راحت به درسمون مي رسيم ولي زهي خيال باطل تازه نزديک بود يه واحد آز فيزيک 1 رو هم ارائه ندن اونوقت بايد ترم بعدش هم يه واحد ميگرفتم مياومدم دانشگاه که ديگه تو آموزش صدام دراومد و ختم بخير شد .حالا يه نصيحت به کنکوري هاي عزيز مي خواين کنکور بديد يه دانشگاه درست و درمون قبول بشين حداقل يه امکاناتي داشته باشه و هر ترم حداقل تو انتخاب واحد مشکل نداشته باشين و با کمبود درس مواجه نشين اين از ما گفتن بود .حالا اون کتاباي موصوف هشت يا نه ماهي ميشن همين جوري افتاده تو اين هشت نه ماه حوصله خوندن يه دونه کتاب هم نداشتم جالب اين جاست که دوستان هم کلاسي که فارغ التحصيل شدن هم همچين مشکلي دارند همه درب داغونن .
حالا برا اينکه از اين اوضاع درب داغون دربيايم مجبورم هي تلنگر بزنم به اين ذهنم و يکي از اون خاطرات گذشته رو بيان کنم . ما کوچيک که بوديم تقريبا چهارم پنجم دبستان غروب که ميشد جامون تو مسجد بود گذشته از اون شيريني ها و خيرات هايي که تو مسجد پخش ميشد و يکي از عوامل اصلي کشوندن ما به مسجد بود يه جورايي مسجد رفتن يه نوع تفريح و سرگرمي برامون بود . خلاصه بگم که اينجوري شد که ما مکبّر مسجد شديم تو يکي از اين شبا مکبّر مسجد وسط نماز دستشوييش ميگره (از اون شماره يک ها، نه بزرگاش ) خلاصه اين بنده خدا خودش رو گرفته بود تا آخراي نماز ديگه بدجور بهش فشار اومد وسط سلام آخري السلام عليکم نصف ونيمه رو گفت و بلند گو رو گذاشت و دويد طرف در که نرسيده به در از لنگ شلوارش ، شُر شُر آبشاره زد بيرون و به اصطلاح ما مسجد پنچر شد ديگه بعد از اون ديگه مکبّره نياومد مسجد و ما و بچه هاي محل نوبتي شديم مکبّر مسجد جامع شهرمون و هر چند به دلم موند که يه بار تو بلند گو بگم "پيکان ، راننده پيکان حرکت کن آقا ! " ولي دلمون خوش بود که يه بلندگويي دستمون بود و صدامون تو کوي و برزن مي پيچيد .حالا هر از گاهي که حالمون ميگيره مجبوريم يه چندتايي از اين خاطرات روبياد خودم بيارم تصويرش رو تو ذهنم مرور کنم يه لبخندی اون گوشه صورتم بندازم والسلام .
پ.ن : مثل اینکه دوست وبلاگی عزیزمون حرفای یه دیوونه تو بیمارستان بستری هستش برا سلامتیش دعا کنید انشالله سالم وتندرست برگرده .
+ نوشته شده در شنبه یکم خرداد ۱۳۸۹ ساعت 15:9 توسط سعید
|
ما جنوبی ها به برادر میگیم کاکا ( کُکا) . خو کا! مو هم یه کاکایم دیگه .