1) سیاهی شب بود و گلنج گلنج ِ بهم خوردن پاتیل های {ما شهریا میگیم پاتیل شما دهاتیا میگید قابلمه :)) } روی گاری ،که با هر برخورد چرخ ها با قلوه سنگ های جلو راه سکوت شب رو میشکست ساعت هم ساعت 3 شب بود.تا اینجای کار راحت بود .رسیده بود به آشپزخونه  ، قابلمه ها رو بردیم تو .یه پاتیل خورشت قیمه و پاتیل دیگه برنج بود .پاتیل ها رو رو گاری که صفحه تخت داشت گذاشتم اول خورشت قیمه بعدهم برنج . گاری رو هل میدادم سنگینیش مشکل نبود ،مشکل سراشیبی و شیب تند بعد از آشپزخونه بود و من هم به تمام معنا یه گاو .بی خیال ،با سرعت هل دادن گاری تو سراشیبی از یه طرف و رفتن پاتیل برنجی از رو گاری یه طرف . پاتیل برنجی راه خودش رو گرفت و صاف روانه زمین شد و این شد اولین و آخرین ماموریت من تو سلف سرویس گروهان و به عبارتی اولین سوتی ما.

2) احساس میکنم بعد از خدمت تنها دو کار رو میتونم انجام بدم یکی پاکبان شهرداری بشم و جارو کنم و دیگری هم نگهبانی بدم وجدانا دارم دوره تخصص رو میگذرونم .

3) دیروز که بخونه برگشتم در خونه رو که باز کردم یه احترام نظامی گذاشتم و وارد شدم اولین چیزی که بهم گفتن هم این بود مردم میرن تهران رنگ پوستشون روشن میشه تو رفتی و سیاه  شدی و برگشتی .

4)هر چند احساس میکنم دوران علافی را دارم طی میکنم ولی ارتش داره یه چیز قشنگ رو بهم میگه اونم اینه که : لذت بردن از شزایط سخت زندگی خودش یه هنره .

5)از دنیا و مملکت هم بی خبر ،بی خبرم .

6)" کار عادلانه ای نیست" ، اینجا رو هم بخونید .

7) توصیف فصل های جنوب رو میخوای اینجا رو بخون .