بچرخ تا بچرخیم دیگه !!!
این ارتش هم احتمالا میخواد ما رو دور ایران بگردونه ها . دو ماه آموزشی اول تهران بودیم ،این دو ماهه دوم رو هم باید بریم اصفهان . بعدش هم خدا کریمه یه جای این کشور جاگیر میشیم و میره .فعلا بگردون بگردونه کا :))))
2) هتل یا پادگان ؟
نمیدونم این هتل ها تغییر کاربری داده و تبدیل شدند به پادگان یا این پادگانا تبدیل شدن به هتل ؟ از هر کی میپرسیم که سربازی کجا افتادی میگه : هتل خاتمی یزد ، هتل 29 زرهی اهواز ،هتل 01 تهران ،هتل 02 تهران ،هتل احمد بن موسی شیراز ،هتل امام صادق بوشهر و............ فقط 05 کرمان و عجب شیر و پسوه و مهاباد هنو هتل نشدن والله .
3) روی سکوی نماز خونه ، ساک کوچیک کنارم رو تکیه گاه دستم قرار داده بودم و پشت به نمازخونه و روبرو به مدرسه ، بهت زده ،تک و تنها نشسته بودم گمونم اولین نفری بودم که دم عصری تو آخرین روز شهریور آورده بودنم توی مدرسه و دِخداحافظ ،شاد و شنگول از اینکه آقازاده شون شاخ غول شکسته و دبیرستان نمونه دولتی و دبیرستان دانشگاه قبول شده ،ولم کرده بودند و رفته بودند . اگه تیرم میزدند آخ نمیگفتم ، از سنگ صدا در می اومد از من نه ،خلاصه اونروز با یاد خاطرات دوره راهنمایی و فضولیاش و به هر مصیبتی که بود به پایان رسوندم و فرداش شد اول مهر ،از همون 14 سالگی یه بوایی برده بودم که رو پیشونیم همچین محکم زدند" زندگی در خوابگاه " ، بعد از اون فکر نمی کنم درست و حسابی خونه بوده باشم یه تیرماه می اومدیم و شهریور هم ،همیشه خدا جل و پلاسمون رو دستمون بود و باز دِبرو تو خوابگاه ،خلاصه این زندگی خوابگاهی و خوابیدن رو تخت های عهد بوق که با هر تکونی بصورت خودجوش( همه چیزمان خودجوشه ) انواع صداها و حرکات رو انجام میداد شده برامون یه عادت و هر چند وقت یه بار هم تکرار مکررات میشه(مثل الانم کاکا ) ،یه جورایی زندگی رو این تخت ها مثل یه وصله ناجور به ما چسبیده احتمالا آخر سر ما رو با یکی از این تخت ها بزارن تو قبر و الفاتحه !!.
پ.ن : خلاصه همه اینا رو که گفتم یعنی اینکه که فردا مرخصی یه هفته ای ما تموم میشه و باز باید جل و پلاسمون رو بندازیم رو کولمون و اینبار برا دو ماه بریم اصفهان. آی جای خوبی افتادیم بریم اصفهان گردی. :))
ما جنوبی ها به برادر میگیم کاکا ( کُکا) . خو کا! مو هم یه کاکایم دیگه .