از خاطرات سربازی
یواش یواش می اومد و با موبایلش (ببخشید تلفن همراهش ) صوبت میکرد همین که رسید به من .
- ببخشید یه لحظه گوشی !!! گوشی !!! رو داشته باشید . رو کرد به من و با تمام وجودش از اون ته ته دلش گفت: چطورییییییییییی کََََََََََََََََََََ ََََََ َچل آش خور ؟ آش خوریییییییییییی خوش بگذره .
پ.ن : اصفهان ، حد فاصل بین دروازه شیراز و سه راه ارتش ، تفنگ به پشت و در حین نگهبانی ،( باید یکی از تیرام رو خرج دختره میکردم ولی دلم نیومد. :دی )
- ببخشید یه لحظه گوشی !!! گوشی !!! رو داشته باشید . رو کرد به من و با تمام وجودش از اون ته ته دلش گفت: چطورییییییییییی کََََََََََََََََََََ ََََََ َچل آش خور ؟ آش خوریییییییییییی خوش بگذره .
پ.ن : اصفهان ، حد فاصل بین دروازه شیراز و سه راه ارتش ، تفنگ به پشت و در حین نگهبانی ،( باید یکی از تیرام رو خرج دختره میکردم ولی دلم نیومد. :دی )
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم تیر ۱۳۹۰ ساعت 9:25 توسط سعید
|
ما جنوبی ها به برادر میگیم کاکا ( کُکا) . خو کا! مو هم یه کاکایم دیگه .